خورشید آسمان من
آروم در رو باز کردم ...
داشت موهای قهوه ای رنگ زیبا و نرم و بلند خودشو شونه میکرد ...
گویی هر موی سرش یکی از اشعه های طلایی خورشید بود که زیر دندانه های شانه به خرمایی میزد و دوباره طلایی میشد ...
دوباره همون لباس قشنگ همیشگی رو پوشیده بود ... نارنجی با گلهای سبز و سیاه
رفتم و از پشت محکم بغلش کردم و گفتم : دوستت دارم ...
خندید ... گفت : دارم موهامو شونه میکنم پسرم ...
گفتم : این شبق ها رو به من میدی؟ ... این طلاها مال من .
گفت : وقتی من مردم همش مال تو .
گفتم : خدانکنه .
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۹:۶ ب.ظ توسط كامي
|
سلام ...