آروم در رو باز کردم ...

داشت موهای قهوه ای رنگ زیبا و نرم و بلند خودشو شونه میکرد ...

گویی هر موی سرش یکی از اشعه های طلایی خورشید بود که زیر دندانه های شانه به خرمایی میزد و دوباره طلایی میشد ...

دوباره همون لباس قشنگ همیشگی رو پوشیده بود ... نارنجی با گلهای سبز و سیاه

رفتم و از پشت محکم بغلش کردم و گفتم : دوستت دارم ...

خندید ... گفت : دارم موهامو شونه میکنم پسرم ...

گفتم : این شبق ها رو به من میدی؟ ... این طلاها مال من .

گفت : وقتی من مردم همش مال تو .

گفتم : خدانکنه .